تبليغاتX
لعنتی
یادم می آید برج های دوقلو که آن بلا سرشان آمد دولت آمریکا کلی مراکز رایگان روانپزشکی برای درمان لام روحی آمریکاییان درست کرد تا بتواند جوابگوی موج مراجعه مردمی باشد که در اثر این اتفاق دچار استرس شده بودند.

حالا فکرش را بکنید ما چه نسل بدبختی هستیم با چه فشاری از استرس...جنگ سازندگی اصلاحات انتخابات هر روز درگیری هر روز دیدن و یا خوردن باتوم و کتک و گلوله و خون و در کنار همه این ها بیکاری و بی پولی و عدم امید به آینده  هر کدام از این ها می توانست برای به...رفتن چند نسل کافی باشد حالا ما داریم در کمال پررویی راست راست راه می رویم و انگار نه انگار فقط فقط خوب که به رفتار شخصی هر کسی نگاه می کنی و کمی رابطه ات را عمیق تر می کنی آن وقت می بینی که همه این نسل ما یک جور اختلالات عجیب و غریبی دارد که باور نکردی است و جالب است این اختلالات فردی مان چنان برای هرکداممان بدیهی و منطقی است که عصبانی می شویم اگر دیگران درکمان نکنند.

شده ایم نسلی که دارد زیر شکنجه بزرگ می شود.دیده اید حتما این آدم هایی را که شکنجه های شدید شده اند حتی بعد از آزادی هم شاید هیچ وقت خوب نشوند ...حالا دارند هر روز مارا را  شوخی شوخی شکنجه می کنند و ما جدی جدی شکنجه می شویم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

یکی از دوستان تعریف می کرد که یکی از شکنجه های زندان اوین این است که زندانی را روی صندلی تشانده و دست هایش را از پشت می بندند و بین کمرش و صندلی یک تک چوب می گذارند تا جانه اش رو به جلو خم شود و بعد یک پیک نیک کوچک و یک قوری با لوله ای به قطر بسیار کم را زیر چانه اش قرار می دهند آن وقت این قوری که جوش می آید و بخار با فشار از قوری می خورد زیر چانه زندانی طرف بعد از مدتی تمام گوشت جانه اش می پزد و آویزان می شود البته این خیلی مهم است که قوری با چانه طرق چه فاصله ای داشته باشد تا آن را نسوزاند بلکه بپزاند...حالا چه قدر مسخره است که بخواهی فکر کنی و چیزی بنویسی که مجید توکلی که بوده و چه کرده:

فقط باید بگویید :جاکش ها مجید توکلی را آزاد کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

چند وفت پیش سایت ها از دلخراش ترین مرگ سال خبر داده بودند و این که سه کارگر افغانی در چاه قیر افتادند و به روایت شاهدان حادثه مغز پخته یکی از کاسه ذوب شده سرش بیرون زده بود و ریه های بخارپز شده دیگری روی قیرها جاری بوده... امروز که کردان درگذشت داشتم فکر می کردم مرگ کدام یک دلخراش تر بوده است افتادن در چاه قیر و مرگی ترحم انگیز و یا با کله رفتن در چاه رذالت و مرگی تنفر انگیز...

حقیقتش بعد از رای آوردن کردان در مجلس احساس می کردم به شعورم تجاوزی دردناک شده و تا زمانی که روز قدس جلوی ماشین کردان همصدا با جمعیت خواندیم :کردان برو گمشو آرام نگرفتم

اما حالا دلم برایش می سوزد اصلا آدمی که می میرد آدم می فهمد آدم چه قدر مردنی است حتی اگر عوض علی کردان باشد و از ازاله بکارت به مسند وزارت نشسته باشد...کردان بیشتر از ۶ ماه است که داشت می مرد و حالا که مرده است فرق نمی کند که دکترای تفلبی داشت از آکسفورد یا هر چیز دیگر واقعا دنیای بدون تبعیض دنیای مرده هاست

کردان سمبل مملکت اراذلی بود که هلاک افاضل است نه مطمئنا بدترینشان اما بدون شک بدشانس ترینشان

قکرش را بکنبد اگر یک درصد دنیای بعد از مرگ واقعیت داشته باشد حالا چه قدر بابت آن هم دروغ و جنایت و دزدی و بی ناموسی تاوان پس می دهد اصلا نه بی خیال چه فدر بابت فقط دروغ باید تاوان پس بدهد؟به نظر من جنبش  سبز باید برنامه ای تنظیم کند و ضمن حضور در مراسم تشییع کردان او را به عنوان نماد دروغ گویی در کمال احترام به خاک بسپارد و تا به  همه و خود جنبش یادآوری کند که مبارزه ما نه برسر سیاست و فلان رییس جمهور است که به فول استاد حکیمی ما برای بازگرداندن انسانیت گمشده در لابلای کتاب ها تلاش می کنیم.

ما برای اخلاق تلاش می کنیم.

چند لینک مرتبط با کردان:

کردان در ویکیپدیا

کردان در بی بی سی

کردان در عصر ایران

چند لینک تصویری مرتبط با کردان:

عکس مدرک جعلی و چند کارتون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

1        آدم وقتی خواب است یا بی حال است یک جور ولنگاری حرف می زند ..کلمات را خوب ادا نمی کند    نه دهانش را به آن اندازه که باید برای کلمه ای، باز می کند و نه به اندازه ای که باید برای کلمه ای دیگر می بندد...گویی با دهان نیمه باز تمام کلمات را ادا می کند...و من برای نوشتن چنین شده ام..مثل کسی که سکته کرده باشد شده ام لمسم برای نوشتن و از آن بدتر برای فکر کردن...

2        از مالکوم ایکس مثل خیلی چیزهای دیگر چیز زیادی نمی دانم فقط یک بار تلوزیون فیلمی را نشان داد و بعدترش در یک نشریه دانشجویی مطلبی خواندم که فهمیدم کل آن فیلم پر از تحریف واقعیت  بوده و چه قدر سانسور داشته!!!همین...اما دو حرف مالکوم ایکس همیشه از همان نوجوانی توی ذهنم مانده بود...یکی اش این بود که در یک مصاحبه تلوزیونی که در مورد تبعیض نژادی بحث می شد مجری که خود از قضا سیاه پوست بود به مالکوم گفت:فکر نمی کنید شما در مورد تبعیض نژادی اغراق می کنید نمونه اش خود من که با وجود این که سیاهم رنج های این چنینی را که شما می گویید درک نکرده ام....مالکوم ایکس در کمال خونسردی جواب داد:بله مسلما همین طور است از همان اول هم وقتی برده ها را به آمریکا آوردند دو نوع برده داشتیم یک برده که در مزرعه زیر آفتاب کار می کرد و شلاق می خورد و در طویله می خوابید و بوی گندش اجازه نزدیک شدن به او را نمی داد و دیگیری که در خانه کار می کرد و بر تنش کت و شلوار یا کت و دامن  می پوشاندند و ادب یاد می داند و عطر می زدند و اگر اربابشان غریزه جنسی اش تحریک هم میشد چه زن و چه مردش برایش مشکلش را حل می کردند شما هم چنین اینید آقای مجری نه شلاق خورده اید و نه کار کرده اید...طبیعی است که ندانید شلاق خوردن یعنی چه!!!

3        حکایت وزیران زن احمدی نژاد جنین است اینان همان برده هایی هستند که توی خانه کار می کنند.تعبیر مودبانه اش سوگلی های حرم سیاست است و زینت المجالس ویترین های بین المللی و تعبیر نامودبانه اش  صیغه های سیاسی آقایانند که و وظیفه شان ارضای شهوت قدرت...اینان علاوه بر تزیینی بودن خاصیت دیگری دارند و آن نبودن است....از نظر دیکتاتور وزیر خوب وزیر مرده است حالا چه کسانی بهتر از این زنان بیچاره می توانند در عمل نباشند ..و حالا نمی دانم چرا از بین این سه زن پیشنهادی تنها  نام آجرلو است که بیشتر این بردگی را به یادم می آورد.شاید به این علت که همیشه تعبیر خودم از ذهن های این چنینی ذهن آجری است و این بدبخت که اتفاقا نامش هم آجری است!

4        یک حرف دیگر مالکوم ایکس اگر اشتباه نکنم درباره ترور کندی بود او گفت:آقایان باید بدانند خشونت مثل مرغی است که صبح آن را برای چرا به دشت می فرستید مطمئن باشید عصر بر می گردد... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط لعنتی  | 

ندا آقا سلطان را کشتید

     ندای مردم ایران را چه می کنید؟

 

 

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

ندا آقا سلطان را کشتید ندای مردم ایران را چه می کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

به خاطر یک شاید رای دادیم

حالا وقت باید است...................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

آینده ای بهتر شاید

                         شاید

                                      از آن ما(۱)

با وجود بی میلی تمام فقط به خاطر یک شاید رای می دهم

(۱)آهنگ محسن نامجو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

دوست خوبم سیامک در کامنت پست قبلی من را چنان به عتاب گرفت و دعوتم کرد به خواندن نظرش درباره انتخابات که شکی نماند برایم در به خطا بودن نظرم اما خواندن پستش چنان پریشانم کرد که نتوانسم ننویسم.گاهی چه قدر سخت می شود روزگار حتی نمی توانی ننویسی!او چنین پرسیده بود:

چرا نباید در نبود اندیشه به اخلاق رای داد؟

در این بی حوصلگی مفرطی که دارم اگر هر کس دیگری این سوال را پرسیده بود شاید به گذاشتن کامنتی خلاصه اش می کردم و شاید هم همان را حتی نه....اما وقتی دوستی مثل تو چنین چیزی را می طلبد چه ؟و باورت نمیشود اگر بگویم چه قدر تعجب کردم که چه طور به این راحتی همانند قاتلی حرفه ای که مدتهاست دها نفر را به مقتل متنش می برد حالا کارت شناساییت را در صحنه جرم باقی گذاشته ای و گافی چنین بزرگ داده ای کاش یک بار دیگر متنت را می خواندی حداقل پاسخ را چنین گستاخانه در سوالت پنهان نمی کردی؟

اگر وقت دیگری بود کمی متن را به بازی می گرفتم و دور می کردم ذهنت را از سوالت و بعد ناگهان درست از جایی که گم کرده بودی مرا برمیگشتم و تیر خلاص را می زدم...اما حالا نه..قصد چنین کاری را ندارم مدت هاست حوصله بازی با کسی را در متن ندارم...بازرس خسته ای را میمانم که دیگر از بازی با متهم دچار هیجان نمی شود.مستقیم می رود روبرویش مینشیند و در چشم هایش خیره می شود و می گوید:

هی فلانی

در نبود اندیشه به هیچ چیز دیگری نباید رای داد.اندیشه مفهومی هم عرض اخلاق نیست آن چنان که اتفاقا همین انقلاب از همان ابتدا تا به امروز به عنوان اصل اساسی بقا آن را در نظر داشته و سعی در نهادینه کردنش در تک تک سلول های خاکستری مغزمان داشته و گویا کم هم موفق نبوده است...اصلا اولویت تخصص بر تعهد روی عملی همین نظر است...همان که متهد متخصص را بهتر از متخصص نامتعهد می نامد...البته که تو بسیار منصف تر از آنی که برای فرار از واقعیت نخواهی بین تعریف تعهد و اخلاق در حالت کلی آن و همچنین تخصص و اندیشه اختلاف قائل شوی_اخلاق البته در چنین جامعه سنتی جدا نیست از مفاهیم اقماری مثل مذهب_.....اندیشه سرو ستبری نیست در کنار صنوبر اخلاق.اندیشه آن خاکی است که اخلاق و مذهب و فرهنگ و هرچیز دیگری بر آن می روید وقتی نباشد آن چیزها نیست اگر هم باشند کاذب اند مانند کاج کریسمسی اند که به هزاران چراغ و هالوژن پرزرق و برق مزین شده اند در کنار اتاق پذیرایی قدرت ....که البته دیدنش خالی از لطف نیست..ولی تو که چنین نمی خواهی سیامک؟

من و تو آن قدر عمیق بودن به معنای اندیشه ورزانه زندگی کردن را به باور گرفته ایم که حتی خود این واژه عمیق شده است مایه مزاح های هرازگاهمان....و من اگر می خواستم جوابی طولانی تر به تو دهم به نوشته های همین پستت ارجاع می دادم که خودت بهتر از هرکسی  _البته کمی خلاصه وار و عجولانه_نامدرنیته گری را در ایران گفته ای! مدرنیته همان چیزی است که قرار بود پایه اساسی اش اندیشه ورزی باشد همان که تو خودت نبودش را عامل چنین ناقص الخلقه متولد شدنش می دانی و من اصلا نمی فهمم تو بعد از نوشتن چنین نوشته ای چه طور چنان پرسشی کرده ای؟این را من باید می نوشتم در جواب تو!!!

و اگر روزی اخلاق هم نبود مثلا باید بگوییم در نبود اندیشه باید به اقتصاد رای داد؟یا شاید در نبود اندیشه حداکثری به  واژه  جدیدی  مثل اندیشه مینی مالیستی اما عملگرا رای داد؟چه چیزهای دیگری به جای اخلاق می توان گذاشت ؟ماشین ..خانه...گلدان...کارگاه داستان نویسی...چه چیزهایی؟چون مسلما وقتی چیزها در عرض هم باشند جایگزین های زیادی خواهند داشت....واقعا نمی دانم اخلاق منهای اندیشه چیست؟احساس می کنم همان طور که هرچیزی مثلا همان اقتصاد بدون اندیشه می تواند مضحک و وحشتناک باشد اخلاق هم چنین خصلتی دارد.احساس می کنم اخلاق منهای اندیشه چیز خطرناکی است همان وسیله است که هدف را توجیه می کند..آدم خیلی با اخلاق می تواند اجازه بدهد جبهه مشارکت و مجاهدین با آن پرونده های سنگین مالی شان از او حمایت کنند البته بی اخلاقی است اگر دست رد به سینه اعلام حمایت پسر ناطق نوری میلیاردر بزنیم.زشت است.می گویند چه قدر بی اخلاقی تو...نمی دانم سیامک ..باور کن حتی دیگر حوصله به سخره گرفتنت را هم ندارم که شاید این پستت بهترین متنی باشد که من در تمام عمرم فزصت به سخره گرفتنش را داشته باشم  اما خسته ام.بگذریم سیامک خودت می دانی از همان اول هم خودت می دانستی ..چیزی نبوده است تا به حال که تو کمتر از من دانسته باشی بدون اغراق و شکسته نفسی که حتی حوصله همان را هم ندارم......

گفته ام فبلا که رای نمی دهم نه به قصد تحریم و این جور بازی ها ..که رای دادن برای من مثل انداختن تفی است بر آتش جهنم!_خواهش می کنم از این مثال های تف تف جمع شود وانگهی دریا شود نیاورید داریم در رده سنی 30 سال صحبت می کنیم_به زحمت فشار بر غدد بزاقی زیر زبان و بعد هدایتش به نوک زبان و پمپاژش به بیرون نمی ارزد.ترجیح می دهم قورتش دهم.همین.و اتفاقا این شور و هیجانی را که در جوانان و طبقه میانی ما پیدا شده مهمترین خطر ممکن می دانم.زیرا روح جمعی طبقه جوان و متوسط ما توان چنین استرس و هیجان انتخاباتی را برای مدتی طولانی ندارد و احتمالا این طرفداری وحشیانه با نزدیک شدن به انتخابات چنان رنگی از خشونت بگیرد که جز امنیتی کردن فضا سودی برای همین طرفداران آقای موسوی نداشته باشد.بگذریم.قصد تحلیل و پیشگویی ندارم.

و اما دفاع من از کروبی دقیقا برعکس توست...فکر نکنم بشود تردید کرد کرد که کروبی به هیچ وجه در زمره کسانی نیست که بشود اخلاق گرا نامیدشان_متاسفانه گذشته مردان سیاست این کشور از تمام واژه های مثبت تهی است_  اما او این دوره  با تیم اجرایی قوی،کار حزبی تشکیلاتی مستمر و منظم، و اعتراف به سیاستمدار صرف بودن جزء اولین کاندیداهای مدرن ماست..کروبی به هیچ وجه قصد تولید نظریه را ندارد قصد کشف شیوه های جدید اقتصاد را ندارد و اصلا قصد ندارد غیر از سیاستمدار چیز دیگری باشد.به نظر من این اصل ساده چنان بدیهی است که غیر از واژه خوب است چیز دیگری برای ان نمی توانم پیدا کنم.واین چیزی که گفته ای:

"ادعاهایی چون کاندید شجاع و مدافع حقوق اساسی ملت چیزی جز یک سناریو خنده دار نیست زیرا کسی که حقوقی بر خودش قائل نیست و تنها و توهم چنین حقوقی را دارد" را نتوانستم بفهم شاید عجله بیش از حد در نوشتن باعث شده چنن  ادعای ثابت نکرده ای را بنویسی.

اما در آخر:

 اثبات کرده ای فضای سیاسی در تهران سطحی است ما به ادعای دوستان حاشیه نشین احترام می گذاریم که به هر حال علی آباد هم شهری است برای خودش بر خلاف آن چه در مثل آمده

اما برادر من بیشعور بارآمدن من در فضای سیاست را چگونه چنین راحت فهمیده ای؟

این قضاوت تو اندیشه منهای اخلاق است یا اخلاق منهای اندیشه ؟یا شاید تهی از هر دو؟

نمی دانم .سرنخ متن را گم کرده ام .انگار گفته بودی یکبار که نانویس بزرگی ام.درست است همانم.انگار گفته بودی سیامک!

لینک مطلب سیامک:چرا نباید در نبود اندیشه به اخلاق رای داد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط لعنتی  | 

گاهی مجبوری زنگ یزنی به کسی نه برای پرسیدن حالش که برای پرسیدن حالت..که توی دلت بگویی هی فلانی زنگ زدم که حالم را بپرسی خودت که زنگ نمی زنی!این پستم تقریبا چنین حالتی دارد ...آمدم که حالم را بپرسید...همین

این پست ادامه دیگری داشت درباره انتخابات و دفاع از کروبی وقتی به روزش کردم ....اما درست مثل یک زیرسیگاری پر که گوشه کتابخانه باشد و همه اش فکرم را برای خالی کردنش مشغول کند نتوانستم خالی اش نکنم.هیچ چیز مثل یک زیرسیگاری کریستال تمیز و براق وسوسه انگیز نیست برای سیگار کشیدن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

"مادر به خطاها  من هنوز زنده ام" جمله پایانی فیلم پاپیون

مهدی  مرد   وبلاگ مهدی   در وبلاگش یادی بگذارید....

یک شاعر در ۲۱ سالگی می میرد یک انقلابی یا یک ستاره راک در ۲۴ سالگی اما بعد از گذشتن از آن سن فکر می کنی همه چیز روبراه است فکر می کنی توانسته ای از منحنی مرگ انسان بگذری و از تونل بیرون بیایی حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی چه بخواهی باشی و چه نخواهی موهایت را کوتاه می کنی هرروز صبح صورتت را اصلاح می کنی دیگر یک شاعر نیستی یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک   در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی .....در عوض از شزکت دوستت بیمه عمر می خری و در  بار هتل ها می نوشی و صورتحساب های دندانپزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری این کارها در ۲۸ سالگی طبیعی است اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیر منتظره در زندگی ما شروع شد...(هاروکی موناکومی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط لعنتی